من شش ماهه شدم
پسر عزیزم تو امروز شش ماهه شدی
شش ماهگیت مبارک
نیم سالگیت مبارک
دومین فصل زندگیت مبارک
چون شش ماهگی تو گل زندگیم مصادف با ایام محرم بود برای همین کیک نگرفتیم
و در ثانی امروز اولین روز کاری مامانی بود
امروز صبح مامانی بیدار شد برات شیر آماده کرد و وسایلت رو جمع کرد و به همراه بابایی تو رو به خونه باباجون بردند و مامانی راهی محل کارش شد
عزیزم امروز یکی از سخت ترین و پر استرس ترین روزهای زندگیم بود از دیشب نتونستم بخوابم تصور دور بودن از دلبندم خیلی سخت بود ولی مامانی برای اینکه به این سطح برسه خیلی خیلی تلاش کرده و زحمت کشیده و تو عزیز من وقتی بزرگ شدی به مامانیت افتخار می کنی و تصمیمش رو برا یادامه فعالیتهای اجتماعیش تأیید می کنی عزیزم
امروز اولین روز کاری خیلی بهتر از تصوراتم بود و هر وقت باهات تماس گرفتم مامان جون می گفت بازی میکنه یا خوابه یا شیر می خوره یا غذا می خوره و من آروم می شدم
عزیز دلم مامان جون و باباجون خیلی دوستت دارن و خیلی برای من وتو زحمت می کشند اونها فرشته اند فرشته های خدا رو زمین و تو باید به من قول بدی وقتی بزرگ شدی قدر زحمتهایشان را بدانی و دستهای پر مهرشان را ببوسی
شش ماهگی پسرم
1-برای اولین بار غذا خوردی
2- برای اولین بار نشستی
3- با اسباب بازیهایت بازی می کنی
4- تمام تلاشت رو بکار می بری تا سینه خیز بری
5- محیط اطرافت رو می شناسی و والدینت رو
.
.
.
عکسهای گل پسرم در شش ماهگی


عزیزم همیشه زنده و سالم باشی گلم













من شش ماهه شدم
